تبليغاتX
!من

شگفتا!!

 

می دونی شگفت انگیز ترین چیز تو این دنیا چیه؟ اینه که هیچ وقت نمی تونی جای آدم دیگه ای باشی!!

جالبه نه؟!به نظر من که خیلی جالبه!هرکسی راه خودشو داره !راه فقط خودشو!

تازه جالب تر این هست که اگه اسم مقصد رو  خوشبختی کامل در نظر بگیری از همه این راه های مختلف راه هست به سمتش!!

!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 17:29 | سه شنبه 1387/05/01

انگار...

انگار راست می گویند که گذشت زمان همه چیز را عوض می کند!

 کم ،کمک عوض می شوم!

امیدوارم که عوضی نشوم!

البته اگه تا حالا نشده باشم!

!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 23:12 | سه شنبه 1387/04/18

آخ جوووون!

 هستم اگر می روم گر نروم نیستم!

 پ.ن1:آخ جووووون امتحانام تموم شد!
 پ.ن2:دلم برای اینجا تنگ شده بود اساسی!
!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 10:46 | پنجشنبه 1387/04/13

تلخ اما واقعی...!

 

یادم هست که سال دوم دبیرستان یه روز با خودم گفتم که این معلم آمار ما چقدر بیکار بوده که رفته آمار خونده!!طفلکی !!!که آخه چی بشه؟!

همین طور یادم هست که برای کنکور هم آمار نخوندم !چون درس به حسابش نمی آوردم!!

و حالا من دارم آمار می خونم اونم توی دانشگاه علامه طباطبایی که شاید اولین دانشگاه از نظر علوم انسانی تو ایران باشه ،اما به نظر من از نظر آمار در رده های پایین قرار داره!(هر چند که چندی پیش که با مدیر گروهمون در این رابطه حرف می زدیم قبول نداشت و گفت که دانشگاه علامه طباطبایی از نظر آمار در بین ۵ تا دانشگاه اول کشور هست!)

تصور کن که وقتی خبر دار می شی که آمار علامه طباطبایی قبول شدی نه تنها خوشحال نمی شی ،بلکه ناراحتم می شی و تازه ته دلتم به خودت فحش می دی که چرا خریت کردم و این رشته رو زدم!!انتخاب ۶۴ ام !!فکر کننننننن!اونم نیمسال دوم!!از این بدتر نمی شه!!

بعد وقتی اطرافیانت بهت تبریک می گن،تو انقدر سرد و خشک برخورد می کنی که اونا می گن:چیه بابا؟!نا سلامتی دانشگاه قبول شدیا!چرا خوشحال نیستی؟!!و تو با خودت می گی دانشگاه؟!رشته؟!اصلا می شه اسمشو گذاشت رشته دانشگاهی؟!!

فردای اعلام نتایج در صدد هستی که یجورایی بگی که می خوام برای سال بعد بخونم!!اما مامان و بابات که یک سال عذاب آور رو طی کرده بودند! در کمال دادن آزادی عمل بهت  می گن که همین امسال برو!

و تو می شینی و با خودت فکر می کنی !!بروم یا نروم؟!!

دلایل برای نرفتن:

۱.از آمار متنفرم (نه ببخشید هیچ وقت نگو متنفرم!آمار رو دوست ندارم!)

۲.آمار رشته نیست!

۳.آمار=بیکاری(حداقل با مدرک لیسانس!)

۴.۴سال درس بخونی که آخرش چی بشه مثلا؟!!

دلایل برای رفتن:

۱.دانشگاه سراسری هست!

۲.دانشگاه علامه هست(که علامه بودن دانشگاه برای من که از علوم ریاضی بودم تنها دل خوش کنک بود!)

۳.از این دانشگاه قبولی برای کارشناسی ارشد ۱۰۰٪تضمینی هست!

۴.امکان تغییر رشته در مقطع ارشد!

۵.سرشار از ریاضیات(یعنی عشق من!) هست!

۶.مسیرش فوق العاده عالی هست.(۴۵ دقیقه ای می رسی دانشگاه!)

۷.بخاطر مامان و بابام.(منم که خانواده دوست!)

و همین طور که می بینین دلایل رفتن بیش تر از دلایل نرفتن شد و این گونه شد که من الان دارم رشته ای رو می خونم که بهش هیچ علاقه ای ندارم ،در دانشگاهی که هیچ وقت حتی در بدترین شرایط هم خواب درس خوندن تو اون رو نمی دیدم !

بعد تصور کن که شروع دانشگاهت مصادف بشه با نبودن کسی که عاشقانه دوستش داشتی،کسی که ... .

و تو بمانی و خودت و  گذروندن ۵ ماه عذاب آور با فکر کردن به این حرفا و اون!و تنها کاری که نمی کنی این میون درس خوندن هست!و همش دلت بخواهد که همه چیز تموم شه!ترم ۱ تموم شه!وای خدا چه دوران سیاهی بود و احتمالا خواهد بود!خدایای شکرت که یک ترمش تموم شد !نمی دونم بتونم تا آخرش دوام بیارم یا نه؟!بتونم بهش علاقه مند شم یا نه؟!یا اینکه وسطش انصراف بدم!!

پ.ن۱:هر وقت با خودم فکر می کنم که مثلا اگه چه چیزی قبول می شدم الان راضی بودم به نتیجه ای نمی رسم!من نه دانشگاه خاصی مد نظرم بود و نه رشته خاصی!من هدف نداشتم !!بزرگترین اشتباهم هم همین بود!

پ.ن۲:فکر کن همکلاسیت کاردانی غیرانتفاعی نیمسال دوم معماری اونم توی ایوانکی قبول شده!!ولی وقتی از احساسش می پرسی؟!می بینی که خوشحال هست و شاد ...!از خودش راضی هست!!اما تو ...!!وای خدا چقدر احساس رضایت از خود مهم هست برای زندگی کردن!

پ.ن۳:گاهی یسری چیزایی تو زندگیت اتفاق می افتند که مثل این می مونند که رنگ سیاه پاشیده شده باشه به تموم زندگیت !اون وقت که همه چیز رو سیاه می بینی حتی چیزای قشنگ رو...!

پ.ن۴:شاید گفتن این حرفا اینجا احمقانه به نظر بیاد!آره خوب من این روزا کارای احمقانه زیاد می کنم!اما یه چیزی ته دلم می گفت:بنویس!شاید این جوری بهتر بتونم این وضع رو تحمل کنم!!شاید!!

پ.ن۵:خدایا خودت می دونی که ازت چی می خوام!کمکم کن!!

 

 

!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 12:44 | چهارشنبه 1387/03/15

بدون شرح!

پ.ن:به به!

!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 21:9 | دوشنبه 1387/03/13

خاطرات من!

 

خاطراتم می خواهند که فراموش نشوند!

دلم می خواهد که خاطراتم فراموش نشوند!

کسی هست در خاطراتم که نیست!اما دلم نمی گذارد که خاطراتش را فراموش کنم!

پ.ن۱:دیگر دلم آن چه در دلم هست را دوست ندارد!

پ.ن۲:شاید این گونه بهتر باشد:دیگر هیچ چیز در دلم نیست!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 21:57 | چهارشنبه 1387/03/08

غفلت نکنید،

                     مرگ در جاده ها پرسه می زند!

گاهی زمانی فرا می رسد که تو با تلاش خودت قدم تو یک راهی می گذاری و با تمام وجودت سعی می کنی تا پیچ و خم راه رو کنار بزنی!اما از هر سو که پیش می ری عامل خطرناک مرگ رو می بینی که طنین هولناکش بر تمام وجودت سایه می افکند!تصور کن که داری راه مستقیم خودت رو طی می کنی بعد مرگ می آد جلو روت!می خوای بیخیالش شی؟!مثلا بپیچی به چپ یا راست؟!فرقی نمی کنه!چون بازم می آد جلو روت!آخه می دونی مرگ قصه ما عین بختک می مونه !وقتی افتاد رو زندگیت دیگه راه فراری وجود نداره !حتی اگه بخوای بیخیالش شی ،اون نمی گذاره!!

 

نکته :مرگ فقط می تونه جسم آدم رو نابود کنه،اما روح آدم همچنان باقی خواهد ماند،اما مرگ قصه ما این جوریاست که جسم رو نابود نمی کنه بلکه روح رو خفه می کنه!

پ.ن۱:دوستان من ،

                              غفلت نکنید،

                                                 مرگ در دانشگاه هم پرسه می زنه!

پ.ن۲:امتحان ها نزدیک هست،مراقب مرگ باش!نگذار که روحت رو خراب کنه !

پ.ن۳:عنوان این مطلب از عناوین یکی از روزنامه ها در سر کلاس اندیشه کش رفته شده است!

پ.ن۴:مرگ در این قصه می تواند یک آدم،یک شی،یک اخلاق،یک ضد اخلاق و ... باشد!حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!

                                           مخاطب ویژه دارد ۱۰۰٪!

راستی نمی دونم این آمار وبلاگم  دیگه چه مرگی گرفته!

!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 12:29 | پنجشنبه 1387/03/02

روحش شاد...!

 

بسمه تعالی

اناالله و انا علیه راجعون

گوشیم بر اثر خفگی در آب به جهان باقی شتافت!

مرگ گوشی محترم عزیزم رو به تمامی دوستداران آن مرحوم با الاخص خودم!تسلیت عرض می کنم!

امیدوارم خدا هیچ وقت سایه گوشی هاتون رو از سرتون کم نکنه!که درد بی گوشی بودن بد دردی هست!(این رو تو همین چند ساعت دوری دریافتم!)

انشالله هر چه خاک اون مرحوم بقای عمر گوشی های شما باشد!

در پایان از تمامی عزیزان خواهان این هستم که برای تسلی خاطر خانواده آن مرحوم(خودمو می گم!)دعا بفرمایید!

ای گوشی عزیز که رفتی ز بر من!                                      هرگز نخواهی رفت ز خاطر من!

هر گوشه که بنگرم نقشی زتو بنهفتست!                           یادتست در خاطرم  تا زمان هست!

 

 

 

!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 21:53 | جمعه 1387/02/27

به همین سادگی...!

        

وقتی که بود،دوستش می داشتم!

               وقتی نبود ،هنوز هم دوستش می داشتم!

                                    اما دیگر دوستش ندارم!

 

پ.ن:نقل قول از یک فیلسوف مرده!

!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 19:9 | شنبه 1387/02/21

دومین مکتوب!

                                                                                                                                                                                             
 
       نشانه ها
نشانه های زندگی همچون نشانه های راهنمایی و رانندگی هستند:به هنگام تردید،بهتر است به آنها احترام بگذاریم.
زمانی برای باز ایستادن و زمانی برای پیش رفتن وجود دارد.هنگامی که گم شده ایم ،جریان جاری را دنبال می کنیم ،اما به چیزی که راه درست را به ما نشان می دهد،توجه می سپریم.هنگامی که پیش رو ممنوع است،حتما راهی برای دور زدن مانع وجود دارد.
اما همان گونه که در مورد علایم راهنمایی رانندگی نیز رخ می دهد ،در بسیاری از موارد گمان می کنیم که فلان علامت به هیچ دردی نمی خورد!و از آن پیروی نمی کنیم .یک بار،دو بار،از چراغ قرمز عبور می کنیم و هیچ حادثه ای رخ نمی دهد،و به این رفتار عادت می کنیم،تا این که یک روز ....!
به همین دلیل ،مراقب باشید که درمورد آرزوهایتان  بی پروا نباشید.بخت خود را در مورد مهملات امتحان نکنید!
پ.ن۱:دیشب کلی وقت صرف کردم و انرژی گذاشتم و یک مطلب چند منظوره قشنگ از مطالب این کتاب(دومین مکتوب) تدوین کردم! اما در لحظه پایانی مطلبم پاک شد!حیف!
پ.ن۲:همون طور که همه می دونند  کتاب دومین مکتوب یکی از شاهکارهای پائولو کوئیلو هست.
 
 
!! نوشته شده توسط طیبه ایروانی | 23:12 | جمعه 1387/02/20